باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

وان یکاد...........

قول قول قول که دیگه همیشه وبلاگ و آپ کنم

سلام  من دوباره اومدم  این ووروجک این روزا انقدر شیطون شده که وقت سر خاروندنم ندارم  امروز دقیقا 9 ماه و 2 روزه که باران من طعم قشنگ زندگی و به ما داده  اوا از همه از این چند ماه گذشته عکس میذارم که ببینین دخترم چقدر بزرگ شده  خیلی نمیتونم مفصل توضیح بدم بع نظرم عکس گویای همه چیز هست  
28 مهر 1393

شروع دوباره

سلام  بعد از یه غیبت طولانی دوباره اومدم که وبلاگ دخترم و سر و سامون بدم  نمی دونم باید از کجا و چه جوری بگم انقد فک کردن بهش برام سخته چه برسه به نوشتن یادمه آخرین پستایی   که گذاشتم از حال بد مامانم گفتم و از کارایی که دارم الان اومدم بگم که مامانم از بینمون رفت نمیدونم چی شد همش 2 ماه طول کشید با مریضیه سرطان معده دست و پنجه نرم کرد اما پیروز نشد  مامانم رفت و من و با یه کوله بار غم تنها گذاشت من موندم و روزایی که بدون مادر میگذره  درست زمانی که مادر شدم و معنی مادرو فهمیدم مادرم رفت  خدایا چه کنم ؟؟؟؟؟؟ تنها امیدی که برای زندگی دارم فقط و فقط باران وهادی اند  با تمام وجود...
14 تير 1393

40 روزگیت مبارک عسل مامان

عشقه مامان 5 بهمن 40 روزت تموم شد بابا هادی با یه کیک خوشمزه 2 تاییمونو غافلگیر کرد نفس مامان ندا و بابا هادی 40 روزگیت مبارک                                ببین دستاتو کردی تو کیک از همین الان شیطون شدی اینم کیک خوشگلت کیکت با شمعهای روشن اینم دوتا نفسای من ...
17 اسفند 1392

عروسی عمو یاسر

بارانم عجقم 24 بهمن عروسی عمو یاسر اولین عروسی بود که رفتی لباس خوشگلاتم پوشیده بودی منم برات 2تا گل سر خوشگل زدم       ...
17 اسفند 1392

چه زود گذشت

اولین باری که روی پام خوابیدی یه مدل از خوابیدنای نفسم اینجا مشغوله باد گلو زدنی اما سرتم نمی ذاری رو شونه بابا هادی همش می خوای سرت بالا باشه بچه جون مگه تازه شیر نخوردی می خوای لباس بابا هادی و بخوری کلنجار رفتن این دوتا نفس دیدن داره دارم خمیازه میکشم خوب خوابم میاد شبا مامان ندا قنداقم میکنه منم راحت می خوابم آماده برای رفتن به حموم باد گلو زدم راحت شدم ببین نه آخه تو ببین چه قد ناز خوابیدم مامان ندا داره عوضم میکنه وای خدا تو قنداق فرنگی شبیه فرشته ها شده موش منههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اعصاب ندارمممممممممممممممممممممممممممممممممم ...
17 اسفند 1392

این روزای من

الان دقیقا 52 روز از به دنیا اومدن باران زندگیم میگذره چه قدر زود گذشت باورم نمیشه 1 ماه اولش سخت بود اما قشنگ نمیدونین این روزا چه قدر خوشحالم با وجود باران اصلا یه آدمه دیگه شدم خیلی شادم خیلی خوشحالم همه چی برام یه رنگ دیگه شده اما یه غصه هم این روزا دارم مامانم دوباره فتقشو عمل کرده خیلی درد داشت هر دکتری می رفت میگفتن باید آندوسکوپی کنی تا اینکه یه دکتر گفت سونوگرافی بده بعد فهمیدن رودش گیر کرده تو فتق خلاصه اورژانسی عمل شد الان یک هفته از عمل میگذره اما همش حالت تهوع داره تا اینکه امروز دیگه رفتن اورژانس بیمارستان عرفان فعلا حالش بهتره تهوعش خوب شده منم به قول هادی شدم کزت هم بچه شیر میدم هم پوشک عوض میکنم هم آروغ میگیرم هم غذا میپزم ه...
17 اسفند 1392